شهادت باب الحوائج حضرت امام موسي كاظم(ع) تسليت باد

 امام موسي بن جعفر(علیه السلام) فرمود: خداوند متعال رحمت كند بنده اي را كه در مسائل ديني تفقه و تحقيق نمايد (فقيه و عالم باشد) و نسبت به مردم شناخت پيدا كند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.(نزهة النّاظر و تنبيه الخاطر، ص 122، ح 2)

یکشنبه چهارم خرداد 1393 | | مجتبی انتظاری |
 

علامه طهراني رحمه الله علیه در كتاب شريف کتاب ولايت فقيه در حكومت اسلام مي فرمايند:در دين‌ إسلام‌ ـ طبق‌ آيات‌ قرآن‌ و روايات‌، بلكه‌ إجماع‌ أئمّۀ معصومين‌ سلامُ الله‌ عليْهم‌ أجمَعين‌ ـ كمال‌ إنسان‌ به‌ كمال‌ علم‌ است‌؛ علم‌ دانستن‌ چيزهائي‌ است‌ كه‌ براي‌ روح‌ إنسان‌ كمال‌ مي‌آورد و إنسان‌ را از سطح‌ بهيميّت‌ بالا برده‌، به‌ أوج‌ إنسانيّت‌ مي‌رساند. و گفتيم‌ كه‌ علم‌ منحصر است‌ در همان‌ سه‌ مورد: علم‌ به‌ معارف‌ إلهي‌، علم‌ به‌ أخلاق‌، و علم‌ به‌ فقه‌ أصغر. أمّا سائر علوم‌، مثل‌ علم‌ پزشكي‌، فيزيك‌، شيمي‌، زمين‌ شناسي‌، زيست‌ شناسي‌ و بطور كلّي‌ جميع‌ علوم‌ طبيعي‌ و رياضي‌ و جامعه‌ شناسي‌ و أمثال‌ آن‌، موجب‌ كمالِ إنساني‌ نيست‌، بلكه‌ شرافت‌ آنها مقدّمي‌ است‌، نه‌ ذاتي‌ و أصلي‌.ألبتّه‌ همۀ اين‌ علوم‌ بايد در جامعۀ مسلمين‌ به‌ نحو أتمّ و أوفر بوده‌ باشد؛ ولي‌ صاحبان‌ آن‌ نبايد بدان‌ علوم‌ اكتفا كنند و آنها را علم‌ غائي‌ و كمال‌ نهائي‌ خود بپندارند؛ بلكه‌ آن‌ علم‌ را مانند علوم‌ مقدِّمي‌ و آلي‌ قرار داده‌، و با قدم‌ راستين‌ در علوم‌ إلهيّ و قرآنيّ، بدنبال‌ كمال‌ مطلوب‌ و غائي‌ خود بروند. بنابراين‌، احتياج‌ به‌ اين‌ علوم‌ كه‌ علوم‌ مادّي‌ است‌، احتياج‌ مقدّمي‌ است‌ براي‌ حيات‌ إنسان‌، نه‌ اينكه‌ شرافت‌ ذاتي‌ داشته‌ باشد.

و بطور مسلّم‌ ما براي‌ زندگي‌ خود احتياج‌ به‌ تنفّس‌، غذا و مسكن‌ داريم‌، و همۀ اينها هم‌ ضروري‌ است‌؛ ولي‌ ما نمي‌توانيم‌ اينها را كمال‌ خود بشمار آوريم‌. فرق‌ است‌ بين‌ أمري‌ كه‌ براي‌ إنسان‌ موجب‌ كمال‌ ميشود، و بين‌ أمري‌ كه‌ إنسان‌ در زندگي‌ نياز به‌ آن‌ دارد. اگر إنسان‌ عمرش‌ صدسال‌ هم‌ بشود، و به‌ اندازه‌اي‌ برومند و صحيحُ المزاج‌ باشد كه‌ در اين‌ صد سال‌ مريض‌ نشده‌ باشد و از دنيا برود، تازه‌ مثل‌ يك‌ شير و پلنگي‌ مي‌ماند كه‌ در كوه‌ با سلامت‌ مزاج‌ زندگي‌ كرده‌ و سپس‌ مرده‌ است‌؛ و شايد هم‌ آن‌ حيوان‌ جلوتر باشد. پس‌ اينها موجب‌ كمال‌ نيست‌. آنچه‌ موجب‌ كمال‌ إنساني‌ است‌، إنسانيّت‌ است‌؛ و إنسانيّت‌ إنسان‌ هم‌ به‌ علم‌ و درايت‌ و عرفان‌ اوست‌. اگر اين‌ پيدا شد، إنسانيّت‌ هست‌ و إلاّنيست‌.

از اينجا بدست‌ مي‌آوريم‌ كه‌: تعبير بعضي‌ از معاريف‌ ـ وقتي‌ در زمان‌ سابق‌، جمعي‌ نزد ايشان‌ رفته‌ بودند ـ كه‌ در ضمن‌ گفتارشان‌ گفته‌ بودند: «إنسان‌ بايد بدنبال‌ علم‌ برود، و آنچه‌ در روايت‌ آمده‌ است‌ كه‌ پيغمبر فرمود: اطْلُبُواالْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصَّين‌، دنبال‌ فنّ و صنعت‌ برويد گرچه‌ در چين‌ باشد، براي‌ آنست‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ چين‌ مركز صنعت‌ و اختراعات‌ بوده‌ و بخصوص‌ اختراع‌ ظروف‌ چيني‌ كه‌ از چين‌ بوده‌ است‌؛ و لذا پيغمبر خواسته‌ است‌ بفرمايد: إنسان‌ براي‌ طلب‌ علم‌ بايد مسافرت‌ كند ولو برود به‌ چين‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ از أقصي‌ نقاط‌ متصوّره‌ تا مدينۀ منّوره‌ بوده‌ است‌. يعني‌ برويد دنبال‌ علوم‌ طبيعي‌، تا چين‌ هم‌ كه‌ شده‌ باشد برويد و آنجا كسب‌ علم‌ كنيد؛ و اين‌ علوم‌ را از آنجا فرا بگيريد و بياوريد!» اين‌ تفسير درست‌ نيست‌؛ و اُصولاً بر مذاق‌ إسلام‌ و بر مذاق‌ رواياتي‌ كه‌ دربارۀ علم‌ آمده‌، منطبق‌ نمي‌باشد.

ما روايت‌ كثيري‌ داريم‌ كه‌ در «غُرَر و دُرَر آمدي‌» وارد است‌؛ و علاّمۀ طباطبائي‌ رضوان‌ الله‌ تعالي‌ عليه‌، در الميزان‌ بالمناسبه‌ در بحث‌ روائي‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌: روايات‌ كثيري‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ وارد است‌ كه‌ فرموده‌اند: معرفت‌ نفس‌ أفضل‌ علوم‌ است‌.

از روايت‌ مرويّۀ در «مصباح‌ الشّريعة‌» از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ استفاده‌ ميشود كه‌: مراد از اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَو بِالصِّينِ، علم‌ مَعْرِفَةُ النَّفْس‌ است‌. و چون‌ در آن‌ زمان‌، چين‌ نقطۀ خيلي‌ دوري‌ بوده‌ و رفتن‌ به‌ آن‌ مشكل‌ بوده‌ است‌، حضرت‌ مي‌فرمايد: اگر إنسان‌ بخواهد دنبال‌ خود شناسي‌ برود، ولو اينكه‌مسافت‌ بعيده‌اي‌ را هم‌ تا چين‌ طيّ كند ارزش‌ دارد. اين‌ بود حقيقت‌ فقه‌ و علم‌.

شنبه سوم خرداد 1393 | | مجتبی انتظاری |

خزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر، تسليت باد .

علامه طهراني رحمه الله علیه در كتاب شريف نخستين قرباني مي فرمايند:

« موسى براى ما نقل كرد از أبوعوانه از فراس از عامر از مسروق كه او گفت : عائشه اُمّ المؤمنين براى من حديث نمود كه روزى همه ما زنان پيامبر بدون استثناء در محضر او بوديم كه فاطمه عليها السّلام از راه رسيد ، و قسم به خدا نحوه راه رفتن او هيچ فرقى با راه رفتن رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم نداشت . چون آن حضرت او را ديد جائى باز نمود و فرمود : مرحبا به دخترم ! بعد او را در طرف راست يا چپ خويش نشاند و با او نجوى نمود و سرّى را براى او بيان كرد كه يكباره گريه شديدى بر او عارض شد ، چون رسول خدا حزن او را مشاهده نمود دو مرتبه با او پنهانى سخنى گفت كه اين بار فاطمه عليها السّلام  ناگهان خندان شد .

از بين زنان پيامبر من به او گفتم : رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم از ميان همه ما تنها تو را مخصوص به سرّ خويش گرداند و با تو نجوى نمود ، آن وقت تو گريه مى‏كنى ! چون رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم برخاست ، من از فاطمه عليها السّلام پرسيدم : پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم چه سرّى را براى تو بيان نمود ؟ او گفت : من اينچنين نيستم كه سرّ رسول خدا را فاش كنم .

وقتى رسول خدا از دنيا رفت من به فاطمه عليها السّلام گفتم : تو را به آن حقّى كه بر تو دارم قسم مى‏دهم كه از آن سرّ پيامبر مرا با خبر سازى؟ او گفت : بله الآن مانعى ندارد . پس مرا با خبر ساخته و گفت : امّا مرتبه اوّل به من اينطور فرمود كه جبرائيل سالى يك بار قرآن را بر من عرضه و مقابله مى‏نموده ، ولى امسال دوبار قرآن را بر من عرضه كرده است و حتماً أجل من نزديك شده است ، پس تقواى إلهى را پيشه ساز و صبر نما ، پس بدرستى كه من سلف و نياى خوبى براى تو هستم . فاطمه عليها السّلام گفت : در اين هنگام همانطور كه ديدى من گريستم . چون پدر جزع و اندوه مرا ديد در مرتبه دوّم فرمود : اى فاطمه عليها السّلام ! آيا نمى‏پسندى كه سيّده زنان مؤمنين يا سيّده زنان اين امّت باشى ؟

لفظ اين روايت بنابر آنچه ابن حجر در «الإصابة» در ترجمه احوال آن بانو و نيز بسيارى از مورّخين ديگر ذكر كرده‏اند اينطور است : آيا نمى‏پسندى كه سيّده زنان عالميان باشى ؟

به هر حال اين روايت صحيحه است و متن آن در برترى دادن آن حضرت صريح و روشن مى‏باشد .

و ابن سعد با إسناد خود روايت كرده است از اُمّ سلمه كه او ميگويد : چون هنگام وفات رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم رسيد فاطمه عليها السّلام را طلبيده و با او نجوى نمود و فاطمه عليها السّلام گريست، سپس دوباره با او نجوى نمود و فاطمه عليها السّلام خندان شد . من در اين باره سؤالى ننمودم تا اينكه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم وفات نمود ، آنگاه در مورد آن گريه و خنده سؤال كردم . فاطمه عليها السّلام گفت : پدرم خبر داد كه از دنيا مى‏رود و سپس خبر داد كه من سيّده زنان أهل بهشت هستم ؛ تا آخر روايت. »

شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | | مجتبی انتظاری |

          علامه طهرانی رحمه الله علیه در  کتاب شريف لب‌اللباب بيان ميدارند :

                                                           

                                  

در اثر مراقبه شديد و اهتمام به آن، آثار حبّ و عشق در ضمير سالك هويدا مى‏شود، زيرا عشق به جمال و كمال على الاطلاق فطرى بشر بوده و با نهاد او خمير شده و در ذات او به وديعت گذارده شده است ليكن علاقه به كثرات و حبّ به مادّيّات حجابهاى عشق فطرى مى‏گردند و نمى‏گذارند كه اين پرتو ازلى ظاهر گردد. به واسطه مراقبه كم‏كم حجابها ضعيف شده تا بالأخره از ميان مى‏رود و آن عشق و حبّ فطرى ظهور نموده ضمير انسان را به آن مبدأ جمال و كمال رهبرى مى‏كند. اين مراقبه در اصطلاح عرفاء تعبير به "مى" شده است.

                                         به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات      

                                        بخواست جام "مي" و گفت راز پوشيدن

 

 

                                             راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازين

                                         "مي" خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم

 

چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | | مجتبی انتظاری |

علامه طهراني رحمة الله عليه در كتاب نگرشي بر مقاله بسط و قبض تئوريك شريعت ميفرمايند:حكمت مَشّاء و كتب ارسطو پيوسته در مدارس و مساجد بحث و تدريس ميشد؛ تا معلّم ثاني: فارابي، و شيخ الرّئيس أبوعلي سينا كتب مستقلّي در فلسفه نوشتند، و جِيلاً بعد جيلٍ و عصراً بعد عصر دانشمنداني نظير ابن فَهد و ابن مِسكَوَيه و ابن رُشد و خواجه نصيرالدّين طوسي و ميرفندرسكو ميرداماد پيدا شدند، و عالم اسلام و توحيد و نبوّت و امامت و معاد و اخلاق و مكارم از فضائل را به نور معارف خود در تفسير قرآن، و بيان حقائق علمي و فلسفي آن روشن كردند؛ تا نوبت رسيده به أفضل الحكماء و أشرف الفلاسفة الأقدمين من المتقدّمين و المتأخّرين، صاحب مكتب اشراق و داراي معارف مشّاء، جامع بين عرفان و برهان، و ميان صفاي باطن و قوّت برهان: صدر المتألّهين شيرازي أعلَي اللهُ درجتَه وَ جَزاهُ اللهُ عنِ الإسلامِ و المُسلمينَ، و عنِ التّفقّهِ و التّفكّرِ و العلمِ خيرَ جزآءِ المعلِّمين.

وي با هوش و استعداد بينظير و نبوغ ذاتي و اكتسابي، عمري را زاهدانه و عارفانه زيست. ميان مكتب مشّائيّين و اشراقيّين و اهل تفسير و حديث جمع كرد. و با احترام و اكرام به صاحب شريعت، و قرآن و مقام ولايت كبري براي حلّ معضَلات از روايت، و تفسير مشكلِ از آيات، و براي ايصال به أعلي درجۀ يقين و ورود به مقام صِدّيقين، با دو بال علم و عمل، پاي در عرصۀ ميدان مجاهده و شهود نهاد. و با برهان قويّ مسائل فلسفه را حلّ كرد، و بر مسائل حكمت يونان كه اصولش از دويست مسأله تجاوز نميكرد پانصد مسأله مبتكرانه افزود و مسائل حكمت را به هفتصد مسأله رسانيد.

صدر المتألّهين اصول فلسفه يونان را در هم ريخت، و خود مؤسّس فلسفهاي نوين گرديد. و معجوني مطبوع كه هم حكم فطرت باشد و هم حكم عقل و هم حكم شرع، از ميان هزاران كتاب فلسفه و حديث و تفسير بدست فكر صائب خود بساخت، و در كام عاشقان عرفان و مشتاقان استدلال و برهان و شيفتگان از متشرّعين و اهل ايمان ريخت. و با تأليف كتب عديده كه اهمّ آنها «أسْفار أربعه» است، حيات نويني به علم و برهان، و به يقين و عرفان، و به شرع و ايقان بخشيد، و ملجأ و مأوائي براي حكماي راستين در دفع شبهات ملحدين و منكرين از مادّيّين و زنادقه و منحرفين از ولايت مطلقۀ كلّيّه گشت، و سندي براي قرآن گرديد؛ بطوريكه چهارصد سال است همه از سفرۀ گستردۀ وي ميخورند و از شراب معين او مي‌آشامند و از بركات نفس قدسيّه و رحمات كتابهاي مؤلَّفۀ او بهره‌مند ميشوند

یکشنبه بیستم بهمن 1392 | | مجتبی انتظاری |

علامه طهرانی رحمه الله رحمه واسعه در کتاب شریف روح مجرد میفرمایند:حضرت‌ آقا(مرحوم حاج سيد هاشم حداد) كراراً و مراراً ديده‌ شد كه‌ روايت‌ عبدالعزيز قَراطيسي‌ را براي‌ رفقا قرائت‌ مي‌نمودند؛ كه‌ حتماً بايد اين‌ راه‌ با رفق‌ و مدارا طيّ شود، أعمال‌ سخت‌ و سنگين‌ سالك‌ را مي‌كُشد و نفس‌ وي‌ را مي‌شكند، بطوريكه‌ ديگر قادر بر حركت‌ نمي‌باشد، عيناً مانند مسافر پا شكسته‌؛ وي‌ چگونه‌ ميتواند بيابان‌ را طيّ كند؟!

اين‌ روايت‌ را كلينيّ در «اصول‌ كافي‌» نقل‌ كرده‌ است‌ و عين‌ مضمونش‌ اينستكه‌: عبدالعزيز قَراطيسي‌ روايت‌ كرده‌ كه‌ قَالَ لِي‌ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ:

يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ! إنَّ الإيمَانَ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ يُصْعَدُ مِنْهُ مَرْقَاةً بَعْدَ مَرْقَاةٍ وَ لَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الاِثْنَيْنِ لِصَاحِبِ الْوَاحِدِ: لَسْتَ عَلَي‌ شَيْءٍ! حَتَّي‌ يَنْتَهِيَ إلَي‌ الْعَاشِرِ.

فَلَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَيُسْقِطَكَ مَنْ هُوَ فَوْقَكَ. وَ إذَا رَأَيْتَ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْكَ بِدَرَجَةٍ فَارْفَعْهُ إلَيْكَ بِرِفْقٍ، وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَيْهِ مَا لَا يُطِيقُ فَتَكْسِرَهُ! فَإنَّ مَنْ كَسَرَ مُؤْمِنًا فَعَلَيْهِ جَبْرُهُ.

«حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ من‌ گفتند: اي‌ عبدالعزيز! ايمان‌ ده‌ درجه‌ دارد مثل‌ نردبان‌ كه‌ بايد از آن‌ پلّه‌پلّه‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ بالا رفت‌. نبايد كسي‌ كه‌ داراي‌ دو درجۀ از ايمانست‌ به‌ آنكه‌ داراي‌ يك‌ درجۀ از ايمانست‌ بگويد: تو داراي‌ منزلت‌ و مقامي‌ از ايمان‌ نمي‌باشي‌! و همينطور درجه‌ به‌ درجه‌ تا برسد به‌ درجۀ دهم‌.

و نبايد تو ساقط‌ كني‌ و از ارزش‌ بيندازي‌ آن‌ كس‌ را كه‌ پائين‌‌تر از تست‌؛ كه‌ در اينصورت‌ ساقط‌ ميكند و از ارزش‌ مي‌اندازد تو را آن‌ كس‌ كه‌ بالاتر از تست‌!

و چون‌ نگريستي‌ كسي‌ را كه‌ پائين‌تر از تست‌، بايد وي‌ را با رفق‌ و ملايمت‌ به‌ سوي‌ خود بالا بري‌؛ و بر او تحميل‌ ننمائي‌ گفتاري‌ و مطلبي‌ را كه‌ طاقت‌ آنرا نداشته‌ باشد كه‌ در اينصورت‌ او را خواهي‌ شكست‌! و كسي‌ كه‌ مؤمني‌ را بشكند، بر عهدۀ اوست‌ زخم‌ بندي‌ و التيام‌ شكستگي‌ استخوانهايش‌.»

جَبر به‌ معني‌ شكسته‌ بندي‌ است‌، و جابر و جبّار به‌ شكسته‌ بند ميگويند. يعني‌ كسيكه‌ موجب‌ شكستگي‌ و ضعف‌ و ترديد و شكّ در ايمان‌ مؤمني‌ گردد، بواسطۀ إلقاء مطالب‌ سنگين‌ توحيدي‌ و أسرار إلهيّه‌ كه‌ وي‌ طاقت‌ تحمّل‌ و ادراكش‌ را نداشته‌ باشد، بر عهدۀ اوست‌ كه‌ جبران‌ كند و آنقدر رنج‌ و زحمت‌ بر خود تحمّل‌ نمايد تا رفع‌ شبهه‌ گردد؛ و گرنه‌ در روز بازپسين‌ وي‌ را قاتل‌ يا جارِح‌ به‌ حساب‌ آورده‌ و مطالبۀ ديه‌ از او مي‌كنند.

شنبه شانزدهم آذر 1392 | | مجتبی انتظاری |

دلم برا حرمت پر میزنه

مجتبي انتظاري در حسرت كربلا

دلم برا حرمت پر ميزنه

جمعه هفدهم آبان 1392 | | مجتبی انتظاری |

این چای روضه ها که مرا زیر و رو کند

عطرش ز دور،کار هزاران سبو کند

چایی تازه دم روضه زمین گیرم کرد

 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 | | مجتبی انتظاری |

دلم برا حرمت پر ميزنه

سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | | مجتبی انتظاری |

 

«آخر به کجا روی کند این همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جایی ننوشته که گنه کار نیاید»
يا امام رضا عليه السلام،جانم فدات آقاجان

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | | مجتبی انتظاری |
شناسنامـــہ

×××××مجتبی انتظاری×××××
جز الف قد دوست،در دل درویش نیست...
خانه تنگ است دل،جای یکی بیش نیست...
ف...؟
ج...؟
ع...؟
گ...؟
ع...؟
ع...؟
ن...؟
د...؟
آ....؟
منـــو
نــويسندگــان
لينك دوستان
امكانـاتــ
روزشمار فاطمیه